تبليغاتX
موز مشگی
...banana...(...هم ارزی لینک & ...)...همه چیز....+...هیچ چیز...
شاید گاهی چیزهایی برای نگفتن باشد.......... می توان نگفت ولی بود ... perhaps...

+ نوشته شده در  Sun 24 Jul 2011ساعت 2:3  توسط رضا جون  | 

زمان!
      
 به من آموخت که...

                         دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن نيست..... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست

+ نوشته شده در  Sun 22 Aug 2010ساعت 13:37  توسط رضا جون  | 

(دکتر علی شریعتی)

«دوست داشتن»، از عشق برتر است. عشق، یک جوشش کور است، و پیوندی از سر نابینایی. امّا دوست داشتن، پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال.

عشق، بیش تر، از غریزه آب می خورد؛ و هر چه از غریزه سر زند، بی ارزش است. و دوست داشتن، از روح طلوع می کند، و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همراه با آن اوج می یابد.

عشق، با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها، بر آن اثر می گذارد. امّا دوست داشتن، در ورای سن و زمان و مزاج، زندگی می کند، و بر آشیانه ی بلندش روز و روزگار را دستی نیست.

عشق، در هر رنگی و سطحی، با زیبایی محسوس، در نهان یا آشکار، رابطه دارد. امّا دوست داشتن، چنان در روح غرق است، و گیج و جذب زیبایی های روح، که زیبایی های محسوس را به گونه یی دیگر می بیند. عشق، توفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است؛ امّا دوست داشتن، آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت.

عشق، با دوری و نزدیکی در نوسان است. اگر دوری به طول انجامد، ضعیف می شود؛ اگر تماس دوام یابد، به ابتذال می کشد؛ و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و «دیدار و پرهیز»، زنده و نیرومند می ماند. امّا دوست داشتن، با این حالات ناآشنا است؛ دنیایش، دنیای دیگری است.

عشق، جوششی یک جانبه است. به معشوق نمی اندیشد که کیست؟ یک «خود جوشی ذاتی» است؛ و از این رو همیشه اشتباه می کند، و در انتخاب به سختی می لغزد، و یا همواره یک جانبه می ماند. امّا دوست داشتن، در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور، سبز می شود و رشد می کند؛ و از این رو است که همواره پس از «آشنایی» پدید می آید.

عشق، جنون است؛ و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی ِ «فهمیدن» و «اندیشیدن» نیست. امّا دوست داشتن، در اوج معراج اش، از سر حد عقل فراتر می رود، و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می کند، و با خود به قله ی بلند اشراق می برد.

عشق، زیبایی های دل خواه را در معشوق می آفریند؛ و دوست داشتن، زیبایی های دل خواه را در «دوست» می بیند و می یابد.

عشق، یک فریب بزرگ و قوی است؛ و دوست داشتن، یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق.

عشق، در دریا غرق شدن است؛ و دوست داشتن، در دریا شنا کردن.

عشق، بینایی را می گیرد؛ و دوست داشتن می دهد.

عشق، خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نامطمئن؛ و دوست داشتن لطیف است و نرم و در عین حال پایدار و سرشار اطمینان.

عشق، همواره با شک آلوده است؛ و دوست داشتن، سراپا یقین است و شک ناپذیر.

از عشق، هر چه بیش تر می نوشیم، سیراب تر می شویم؛ و از دوست داشتن، هر چه بیش تر، تشنه تر. عشق، هر چه دیر تر می پاید، کهنه تر می شود؛ و دوست داشتن، نو تر.

عشق، نیرویی است در عاشق، که او را به معشوق می کشاند؛ و دوست داشتن، جاذبه یی است در دوست، که دوست را به دوست می برد. عشق، تملّک معشوق است؛ و دوست داشتن، تشنگی محو شدن در دوست.

عشق، معشوق را مجهول و گمنام می خواهد، تا در انحصار او بماند؛ زیرا عشق، جلوه یی از خودخواهی و روح تاجرانه یا جانورانه ی آدمی است؛ و چون خود به بدی خود آگاه است، آن را در دیگری که می بیند، از او بیزار می شود و کینه بر می گیرد. امّا دوست داشتن، دوست را محبوب و عزیز می خواهد؛ و می خواهد که همه ی دل ها، آن چه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند. که دوست داشتن، جلوه یی از روح خدایی و فطرت اهورایی آدمی است؛ و چون خود به قداست ماورایی خود بینا است، آن را در دیگری که می بیند، دیگری را نیز دوست می دارد، و با خود آشنا و خویشاوند می یابد.

در عشق، رقیب منفور است؛ و در دوست داشتن است که «هواداران کوی اش را، چو جان خویشتن دارند». حسد، شاخصه ی عشق است؛ چه، عشق، معشوق را طعمه ی خویش می بیند، و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگ اش نرباید؛ و اگر ربود، با هر دو دشمنی می ورزد، و معشوق نیز منفور می گردد. امّا دوست داشتن، ایمان است، و ایمان یک روح مطلق است، یک ابدیت بی مرز است، از جنس این عالم نیست.

عشق، ریسمان طبیعت است و سرکشان را به بند خویش می آورد، تا آن چه را آنان، خود از طبیعت گرفته اند، به او باز پس دهند، و آن چه مرگ را ستانده است، به حیله ی عشق، بر جای نهند؛ که عشق، تاوان دِه مرگ است. امّا دوست داشتن، عشقی است که انسان، دور از چشم طبیعت، خود می آفریند، خود به آن می رسد، خود آن را «انتخاب» می کند.

عشق، اسارت در دام غریزه است؛ و دوست داشتن، آزادی از جبر مزاج. عشق، مامور تن است؛ و دوست داشتن، پیغمبر روح. عشق، یک «اغفال» بزرگ و نیرومند است، تا انسان به زندگی مشغول گردد، و به روزمرّگی – که طبیعت سخت آن را دوست می دارد – سرگرم شود؛ و دوست داشتن، زاده ی وحشت از غربت است، و خودآگاهی ترس آور آدمی در این بیگانه بازار زشت و بیهوده.

عشق، لذت جستن است؛ و دوست داشتن، پناه جستن. عشق، غذا خودرن یک گرسنه است؛ و دوست داشتن، «هم زبانی در سرزمین بیگانه یافتن» است.

عشق، گاه جابجا می شود و گاه سرد می شود و گاه می سوزاند. امّا دوست داشتن، از جای خویش، از کنار دوست خویش، بر نمی خیزد؛ سرد نمی شود، که داغ نیست؛ نمی سوزاند، که سوزاننده نیست.

عشق، رو به جانب خود دارد؛ خودخواه است و «خودپا» و حسود؛ و معشوق را برای خویش می پرستد و می ستاید. امّا دوست داشتن، دو به جانب دوست دارد؛ دوست خواه است و دوست پا و خود را برای دوست می خواهد، و او را برای او دوست می دارد، و خود در میانه نیست.

*عشق، اگر پای عاشق در میان نباشد، نیست. امّا در دوست داشتن، جز دوست داشتن و دوست، سومی وجود ندارد. عشق، به سرعت به کینه و انتقام بدل می شود، و آن هنگامی است که عاشق، خود را در میانه نمی بیند. امّا از دوست داشتن، به آن سو راهی نیست. و هر گاه آن  که «دوست داشتن» را خوب می داند و خوب احساس می کند، خود را در میانه نمی بیند، به سرعت و به سادگی، به فداکاری و ایثاری شگفت و بی شایبه و بزرگ و پرشکوه و «ابراهیم»وار بدل می شود.*

آتش عشق در خدا!! چه کسی به این پی برده است؟ آتش عشق در روح خدا، آتشی که همه ی هستی تجلّی آن است، آتش گرم نیست، داغ نیست. چرا؟ نیازمندی در آن نیست، تلاطم در آن نیست، نااستواری، شک، تزلزل، تردید، نوسان، وسواس، اضطراب… نگرانی، در آن نیست. امّا آتش است، آتشین تر از هر آتشی. آتشین تر از همه ی آتش ها، آتشی که پرتو یک زبانه اش آفرینش است. سایه اش آسمان است، جلوه اش کاینات است، گرده ی خاکستر نازک و اندک اش کهکشان ها است… چه می گویم؟!!!

 

این است آتش عشق در خدا! یعنی چه؟ آتش عشق که این جوری نیست… پس این آتش دوست داشتن است. آری، آتش دوست داشتن است عجب!؟ من هم مثل همه ی عارف ها و شاعر ها حرف می زنم! آتش عشق! آن هم در خدا!؟ نه، آتش دوست داشتن است، که داغ نیست، سرد نیست، حرارت ندارد؛ چرا؟ که نیازمندی ندارد، که غرض ندارد، که رسیدن ندارد، که یافتن ندارد، که گم کردن ندارد، که التهاب و اضطراب ندارد، که تلاطم ندارد، که شک و تردید ندارد، که دور و نزدیک ندارد، که بیم و امید ندارد، که مرگ و حیات ندارد، که شدت و ضعف ندارد، که انتظار ندارد، که ترس و لرز ندارد، که تب و تاب ندارد، که بازگشت ندارد، که توقف ندارد، که رفتن ندارد، که نفهمیدن ندارد، که ضرورت و مصلحت و فایده و اقتضا و اختلاف و تناسب و تضاد و کفر و شرک و شک و سستی و ایمان و هوا و هوس و لذت و اَلَم… ندارد. آتش است، و نه آتش عشق، آتش دوست داشتن!
                                                                                                

+ نوشته شده در  Wed 10 Mar 2010ساعت 22:46  توسط رضا جون  | 

از بهلول پرسیدند مرگ چیست؟

گفت:..................
                       انعکاس انسان بر خاک است، همان گونه که آسمان آبی بر آب دریا منعکس می شود.

+ نوشته شده در  Fri 29 Jan 2010ساعت 12:40  توسط رضا جون  | 

استاد دانشگاه می خواهد با این سوال ها شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند.
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد:
"این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F
) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."
شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"
زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد:
"البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."
و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور می آید.


آن شاگرد تيز هوش كسي نبود جز،
آلبرت انیشتن!
+ نوشته شده در  Thu 19 Nov 2009ساعت 14:25  توسط رضا جون  | 

فکر نو بسیار ظریف و حساس است، با یک ریشخند کوچک می میرد و کنایه ای کوچک آن را به سختی مجروح می کند!
                 .............. .  ... ...      ..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sun 11 Oct 2009ساعت 13:45  توسط رضا جون  | 

نهج البلاغه- ترجمه حکمت ۳۶۹

روزگاری بر مردم خواهد آمد که از قرآن جز نشانی، و از اسلام جز نامی باقی نخواهد ماند. مسجدهای آنان در آن روزگار آبادان، امٌا از هدایت ویران است.
مسجد نشینان و سازندگان بناهای شکوهمند مساجد بدترین مردم زمین می باشند، که کانون هر فتنه و جایگاه هرگونه خطاکاری اند، هر کس از فتنه برکنار است او را به فتنه بازگردانند، و هر کس که از فتنه عقب مانده او را به فتنه ها کشانند، که خدای بزرگ می فرماید:
« به خودم سوگند بر آنان فتنه ای بگمارم که انسان شکیبا در آن سدگردان ماند»
و چنین کرده است، و ما از خدا می خواهیم که از لغزش غفلت ها در گذرد.

+ نوشته شده در  Wed 24 Jun 2009ساعت 15:32  توسط رضا جون  | 

این دنیاست..........

دنیایی که انگار حرکت نمی کند، حرکت نکردن یعنی مرگ بدون زندگی، یعنی زندگی بدون محدودیت زمان، یعنی مرگ و زندگی با هم بی هیج لحطه ای........... 

                  بگذریم،
                       اگر من زمان بودم به عقب بر می گشتم...
                       
اگر باد بودم عاشق و معشوق را در آسمان ها کنار هم می بردم
                       
  اگر آب بودم سیر می کردم از هر چیز
                      
   اگر خاک بودم همه ی انسان ها مثل هم بودند
                       
    اگر ابر بودم روی پای خودم می ایستادم و بر باد سوار نمی شدم
                        
   اگر خورشید بودم ...
                                    
اگر خورشید بودم آنقدر به ماه نور می دادم تا هیچ گاه شب رنگ تاریکی و بی رنگی را نبیند...

                و اگر عاشق بودم معشوق را آن گونه دیوانه ی خود می ساختم تا نتواند به چیزی جز من فکر کند و نتواند هدفی جز رسیدن به من داشته باشد،،،

         ............. 
                   ..........  حال که عاشقم می فهمم "اگر" زیاد است و "خیال" وسیع...

+ نوشته شده در  Wed 22 Apr 2009ساعت 0:8  توسط رضا جون  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Tue 14 Apr 2009ساعت 23:44  توسط رضا جون  | 

                                     

 

چرا زمان نمی دانیم میلیونم ثانیه را؟!!!

      اگر به وجود اهمیتش می دادیم صدم ثانیه این گونه بی رنگ نمی شد...

    اگر ثانیه ها اهمیت داشتند زندگی آخرتی دیگر بود...

  اگر دقیقه وجودیت پیدا می کرد عمر به پایان نمی رسید...

 

          اگر ساعت داشتم.........

                           ولی حیف که ندارم،

                                  آیا کسی هم پیدا می شود که ساعت داشته باشد؟ یا........

                                          یا همگی مچ بند های عقربه دار به دست دارند؟؟!!!

 

          اما اگر زمان وجود نداشت چه کسی می توانست در این مقدس نا زمانی به حریمم تجاوز کند؟؟؟؟!!!!!

 

 

 

          زمان چیست؟

    چرا به جای انکه آن را به 24 ساعت تقسیم کنیم درکش نمی کنیم؟

      چرا ثانیه هایی را که پیاپی میروند فقط از ساعت می بینیم؟

   

 

 

 

 

            حسرت چیست؟

                     چرا انسان ها حسرت می خورند؟

               حسرت چه چیزی را می خورند؟

           آیا حسرت زندگی را می خورند؟

 

                            مگر زندگی چیست؟

                    زندگی مگر چیزی جز زمان های بیهوده تلف شده است؟!!!

 

     و حسرت..............

                       مگر چیزی جز حسرت زندگیست؟!!!!!

 

 

 

 

 

                زندگی............

                                گذر ثانیه هاست...

+ نوشته شده در  Sun 26 Oct 2008ساعت 13:29  توسط رضا جون  | 

زندگی هنر نقاشی کردن بدون پاک کن است.

 

+ نوشته شده در  Sun 19 Oct 2008ساعت 20:57  توسط رضا جون 

کسانی که نمیدانند چگونه با نگرانی بجنگند جوانمرگ می شوند"دکتر الکسیس کارل"

...and more

+ نوشته شده در  Tue 13 May 2008ساعت 21:12  توسط رضا جون  | 

خواهر كوچكم از من پرسيد : پنج وارونه چه معنا دارد ؟                                     من به او خنديدم ...                                                                                   گفت : خودم بر ديوار ، بر ساقه ي درختان ديدم .                                                باز به او خنديدم ...                                                                                      گفت : خودم ديدم ديروز ، مهران ، پسر همسايه ، پنج  وارونه                              به مينو داد.                                                                                               باز به او خنديدم ...                                                                                    آن چنان خنده برم داشت كه طفلك ترسيد .                                                  بغلش كردم و بوسيدم و با خود گفتم : بعد ها ، وقتي بارش                                 بي وقفه ي درد ، سقف كوتاه دلت را خم كرد ، بي گمان خواهي                       فهميد پنج وارونه چه معنا دارد ...

+ نوشته شده در  Mon 17 Mar 2008ساعت 10:8  توسط هدیه جون  | 

براي انسانهاي بزرگ بن بست وجود ندارد چون بر اين باورند كه: يا راهي خواهم يافت يا راهي خواهم ساخت...........

+ نوشته شده در  Sun 9 Mar 2008ساعت 19:42  توسط رضا جون  | 

 

When I born, I black.

وقتی من متولد شدم سیاه بودم.

When I grow up, I black.

وقتی بزرگ شدم سیاه بودم.

When I go in sun, I black.

در جلو خورشید سیاه بودم.

When I scared, I black.

وقتی سوختم یا زخمی شدم سیاه بودم.

When I sick, I black and

وقتی مریض شدم سیاه بودم.

When I die, I still black.

وقتی مردم بازم سیاه بودم.

And you white fellow,

و اما شخص سفید پوست :

when you born, you pink.

زمانیکه به دنیا اومدی صورتی بودی.

When you grow up, you white.

وقتی بزرگ شدی سفید بودی.

When you go in sun, you red.

در مقابل خورشید قرمز بودی.

When you cold, you blue.

وقتی سردت هست کبود می شوی.

When you scared, you yellow.

وقتی می سوزی یا زخمی می شوی زرد میشی.

When you sick, you green.

وقتی مریضی سبز می شوی.

And when you die, you gray.

و موقع مردن خاکستری.

And you call me colored!!!!!!!!

و تو منو غیر سفید پوست می نامی!!!!!

+ نوشته شده در  Mon 3 Mar 2008ساعت 15:29  توسط رضا جون  | 

اين تست روانشناسي  منسوب به  زيگموند فرويد مرحوم پدر علم روانكاوي است.

 

براي انجام اين تست فرض كنيد كه در خانه هستيد و اين  پنج اتفاق به صورت  همزمان براي شما پيش مي آيد.

 

1- تلفن زنگ ميزند

2- بچه تان گريه ميكند.

3-يكي در خانه را مي زند و صدايتان ميكند.

4- لباس ها را بيرون روي طناب پهن كرده ايد و باران ميگيرد . 

5- شير آب را در آشپز خانه باز گذاشته ايد و آب دارد سر ريز ميشود.

 

خب حالا با اين وضعيت شما به ترتيب كدوم كار ها رو انجام ميديد، يعني از شماره ي 1 تا 5 رو با چه اولويتي انجام ميدهيد؟

 

اولويت هاي خود را تعيين كنيد و براي تحليل آن همين  پايين را ملاحظه بفرمائيد.

.

.

 تعبير:

هر يك از 5 مورد بالا نشون دهنده يكي از جنبه هاي زندگي شماست.

1- زنگ تلفن،  نشانه شغل و كار شماست.

2- گريه بچه،  نشان دهنده خانواده است.

3- زنگ در خانه ، نشان دهنده دوستان شماست.

4- لباس ها، نشان دهنده پول است.

5- سر رفتن آب، نشون دهنده ميل جنسي (Sex ) است.

 ترتيب انتخاب هاي شما نشون دهنده اولويت هاي ذهن شما در زندگي است


+ نوشته شده در  Sun 2 Mar 2008ساعت 18:43  توسط رضا جون  | 

مقایسه ی دو رویداد در   چهارم ديماه 1331 و  ديماه 1386 ( 55 سال و 18 روز بعد) و  واکنش مردم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sun 2 Mar 2008ساعت 17:58  توسط رضا جون  | 

خوش بخت ترین افراد اشخاصی هستند كه استعداد ندارند ولی علاقه دارند و بدبخت ترین افراد اشخاصی هستند كه استعداد دارند ولی علاقه ندارند. انیشتین

axse einstein ro age khasti boro tooye edame matlab bebin


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sun 2 Mar 2008ساعت 13:43  توسط رضا جون  | 

فقط برا اینکه من عاشق اینشتین هستم اینو تایپ می کنم

زنان با مردان به اين اميد ازدواج مي‌كنند كه بالاخره بتوانند آنها را تغيير دهند. مردان با زنان ازدواج مي‌كنند، به اين اميد كه هرگز تغيير نكنند، و واضح است كه هر دو گروه سرخورده مي‌شوند! آلبرت انيشتين

albert einstein

+ نوشته شده در  Wed 27 Feb 2008ساعت 17:51  توسط رضا جون  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Tue 15 Jan 2008ساعت 22:17  توسط رضا جون  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Tue 15 Jan 2008ساعت 18:5  توسط رضا جون  | 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Mon 14 Jan 2008ساعت 13:8  توسط رضا جون  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Wed 9 Jan 2008ساعت 15:37  توسط هدیه جون  | 

 

اين همه زيبايي، اين تنوع،اين وسعت بي كرانو پرسه زدن در عالم شگفتي ها هم قانعش نمي كرد...
چشمانش باز بود؛ اما نگاه نمي كرد تا محيط اطرافش را ببيند و لذت بودن و داشتن و را حس كند...
مدام بالا مي پريد و دور دست را مي ديد...
مي خواست به آنچه نمي دانست چيست برسد...
يك روز تصميمش را گرفت...
با گروهي از دوستانش ،راهي آن دور دست زيبا شد و به دنيايي كه هميشه آرزويش را داشت، رسيد...
حالا حس غريبي داشت.
نفسش داشت بند مي آمد...
نمي توانست نفس بكشد...
نمي توانست حركت كند...
سلطان اقيانوس ،اكنون آرزو مي كرد كه كسي ،سطلي آب بر پيكرش بريزد...
روز بعد ،روزنامه ها نوشتند: " گروهي نهنگ، در ساحل دريا، به گل نشسته اند. "

 

+ نوشته شده در  Tue 8 Jan 2008ساعت 15:39  توسط هدیه جون  | 

     

 

+ نوشته شده در  Mon 7 Jan 2008ساعت 14:22  توسط رضا جون  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Mon 7 Jan 2008ساعت 3:55  توسط رضا جون  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sat 5 Jan 2008ساعت 21:1  توسط رضا جون  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sat 5 Jan 2008ساعت 19:15  توسط رضا جون  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Fri 4 Jan 2008ساعت 20:32  توسط رضا جون  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Fri 4 Jan 2008ساعت 20:31  توسط رضا جون  |